به گزارش تحریریه، شوئه شیائو رونگ(薛小荣)، استاد تاریخ معاصر چین در دانشگاه فودان و کارشناس برجسته روابط بینالملل، با نگاهی به اتفاقات روزهای گذشته، از تناقض میان ادعاهای کاخ سفید و توان واقعی آن برای عملیکردن تهدیدهایش پرده برمیدارد.
دومین موج حملات گسترده ارتش آمریکا علیه ایران به پایان رسیده است؛ عملیاتی که هفت ساعت تمام طول کشید. جنگندهها، پهپادها و ناوهای جنگی آمریکا همگی وارد میدان شدند و اهداف نظامی نزدیک تنگه هرمز و مناطق ساحلی ایران را زیر بمباران سنگین گرفتند.
⭕دیگر نمیتوان این رویارویی را صرفاً اقدامی برای بازدارندگی توصیف کرد
ایران صریح و علنی اعلام کرده است که تفاهمنامه تهران و واشنگتن دیگر وجود خارجی ندارد و «دشمن رسماً وارد وضعیت جنگی شده است». این فقط یک موضعگیری تند سیاسی نیست، بلکه تعریف رسمی شرایط بهعنوان دوران جنگ است.
وضعیت جنگی و درگیری نظامی از نظر حقوقی و سیاسی دو مفهوم کاملاً متفاوتاند. وقتی کشوری ورود به وضعیت جنگی را اعلام میکند، یعنی تمام چارچوبهای دیپلماتیک، ترتیبات امنیتی و کانالهای ارتباطی گذشته عملاً باطل شدهاند. از این پس، اگر ارتش آمریکا موشک دیگری شلیک کند، ایران دیگر آن را یک حمله محدود تلقی نخواهد کرد و پاسخش را هم در همان سطح نگه نخواهد داشت؛ بلکه بر اساس منطق یک جنگ تمامعیار واکنش نشان خواهد داد.

۱۸۰ نماینده مجلس ایران بهطور همزمان بیانیهای مشترک منتشر کردند؛ بیانیهای با لحنی بسیار تند و صریح که در آن خواستار انتقام خون آیتالله خامنهای، رهبر فقید جمهوری اسلامی ایران، شدند.
مجلس ایران در مجموع ۲۹۰ کرسی دارد. امضای این بیانیه از سوی ۱۸۰ نماینده به این معناست که بیش از ۶۰ درصد اعضای مجلس، آشکارا از موضع قطع کامل روابط و هرگونه تعامل با آمریکا حمایت کردهاند. در چنین فضایی، حتی اگر در داخل ساختار سیاسی ایران جریانهای میانهرو نیز حضور داشته باشند، در شرایط کنونی چارهای جز سکوت ندارند و صدایشان در میان مواضع تندتر شنیده نخواهد شد.
در واقع، مجلس ایران در سطح سیاسی عملاً درهای مذاکره را محکم بسته است. از این پس، مگر آنکه آمریکا امتیازاتی بسیار بزرگ و معنادار بدهد، بعید است ایران از ادامه رویارویی عقبنشینی کند.
به باور من، اکنون یک تغییر مهم و بنیادین بهتدریج در داخل ایران در حال تکمیل شدن است: گذار از راهبرد «پاسخگویی خویشتندارانه» به سیاست «اقدام پیشدستانه و حمله فعال».

حضور کوتاهمدت محمود احمدینژاد، رئیسجمهور پیشین ایران، در مراسم خاکسپاری آیتالله خامنهای در ۱۵ تیر نیز نشانهای از شدت تنش و حساسیت در سطوح عالی حاکمیت ایران بود. احمدینژاد در تمام مدت سکوت کرده بود و تدابیر امنیتی بسیار شدیدی پیرامون او به چشم میخورد.
در ۲۲ تیر، رسانههای آمریکایی پا را فراتر گذاشتند و مدعی شدند که موساد پیشتر بهصورت محرمانه با احمدینژاد تماس گرفته و قصد داشته است پس از اجرای سناریوی تغییر حکومت، از او بهعنوان رهبر آینده ایران حمایت کند. بر اساس همین گزارشها، احمدینژاد اکنون بازداشت شده و تحت حصر خانگی قرار دارد.
وقتی این خبر منتشر شد احساس کردم بخشهای زیادی از این روایت با یکدیگر همخوانی ندارند.
برای من باورپذیر نیست که موساد برای خارج کردن احمدینژاد از کشور یا نجات او، عملیاتی گسترده و پرهزینه ترتیب داده باشد و سپس بهسادگی او را رها کرده باشد. چنین ادعایی از منطق چندانی برخوردار نیست. مهمتر از آن، اگر واقعاً اتهامات مطرحشده علیه احمدینژاد صحت داشت، چرا مقامهای ارشد ایران اجازه دادند او در مراسم خاکسپاری آیتالله خامنهای در برابر افکار عمومی ظاهر شود؟
درست است که تدابیر امنیتی پیرامون او بسیار شدید بود و خودش نیز در تمام مراسم سکوت کرد، اما در هر صورت، حضورش علنی و در معرض دید عموم بود. برای فردی که اتهام خیانتش ثابت شده باشد، چنین برخوردی کاملاً غیرعادی به نظر میرسد.
دفتر احمدینژاد نیز اخیراً با انتشار بیانیهای توضیحی، تمامی این اتهامات را رد و آنها را روایتهایی با رنگوبوی هالیوودی توصیف کرده است. در این بیانیه همچنین تأکید شده که گزارش منتشرشده در رسانههای آمریکایی اساساً قابل اعتماد نیست.
به نظر من، احتمال قویتر آن است که این گزارش رسانههای آمریکایی، خود بخشی از یک عملیات روانی باشد؛ گزارشی که هدف اصلی آن نه روشن کردن حقیقت، بلکه ایجاد سوءظن، بیاعتمادی و شکاف در درون ساختار قدرت ایران است.
اما فارغ از اینکه این خبر واقعیت داشته باشد یا نه، تأثیر خود را بر فضای سیاسی ایران گذاشته است. واقعیت این است که روابط احمدینژاد با حاکمیت در سالهای اخیر بهشدت تیره شده بود. سفر او به گواتمالا، کشوری که روابط نزدیکی با اسرائیل دارد، در زمان حیات آیتالله خامنهای نیز موجب نگرانی رهبر وقت ایران شده بود. این موارد، نشانههایی آشکار از شکافهای موجود میان دو طرف به شمار میروند.
در شرایط جنگی، هر نشانهای که احتمال حضور یک خائن یا نفوذی در داخل ساختار قدرت را مطرح کند، بهشدت برجسته و چندین برابر بزرگتر از حالت عادی دیده میشود. بزرگترین نگرانی سپاه پاسداران در شرایط کنونی این است که همزمان با مقابله با فشارهای خارجی، در داخل کشور خلأ قدرتی به وجود بیاید و گروهها یا چهرههای سیاسی از این فرصت برای پیشبرد اهداف خود استفاده کنند.
سید مجتبی خامنهای نیز بهعنوان رهبر جدید جمهوری اسلامی، ناگزیر است از پرونده احمدینژاد برای پاکسازی و یکدستکردن ساختار قدرت استفاده کند. چنین اقدامی، چه با هدف تثبیت اقتدار او انجام شود و چه بخشی از نبرد رسانهای و افکار عمومی باشد، در وضعیت کنونی اقدامی قابلانتظار و حتی اجتنابناپذیر است.

⭕اما حالا باید دید پیشنهاد ترامپ برای دریافت «حق عبور» چگونه فقط یک روز دوام آورد.
بر اساس برآوردها، پیش از آغاز جنگ، ارزش سالانه تجارت عبوری از تنگه هرمز بین ۸۸۰ تا ۹۷۰ میلیارد دلار بود. بنابراین، پیشنهاد ترامپ برای دریافت ۲۰ درصد حق عبور، در عمل رقمی نزدیک به ۲۰۰ میلیارد دلار را هدف قرار میداد.
این دیگر جنگ نیست؛ باجگیری و اجارهخواری در مقیاسی جهانی است. اما سؤال مهمتر این است: سهم چین از این باج قرار بود چقدر باشد؟
برخی تحلیلهایی که بررسی کردم، برآورد کردهاند که چین با در نظر گرفتن واردات نفت و گاز و همچنین صادرات ماشینآلات، تجهیزات الکترونیکی، قطعات خودرو و سایر کالاها، ناچار میشد سالانه بیش از ۲۳۰ میلیارد یوان پرداخت کند. تازه این رقم، تجارت غیرمستقیم و کالاهایی را که از طریق کشورهای ثالث جابهجا میشوند، در بر نمیگیرد.
⭕اما آیا آمریکا واقعاً جرأت مطالبه چنین پولی را داشت؟
آنها دلشان میخواهد اما توان و جسارت عملیکردن این خواسته را ندارند.
در ۲۳ تیر، تنها یک روز پس از اعلام سیاست دریافت حق عبور، ترامپ موضع خود را تغییر داد. او گفت از ایده دریافت هزینه ۲۰ درصدی صرفنظر کرده و در عوض، کشورهای حاشیه خلیج فارس باید با آمریکا توافقنامههای تجاری و سرمایهگذاری امضا کنند.
⭕پس چرا ترامپ ناگهان شجاعتش برای مطالبه این پول را از دست داد؟
⛴ نخست اینکه اجرای چنین طرحی عملاً امکانپذیر نبود. اگر آمریکا میخواست در تنگه هرمز ایست بازرسی ایجاد کند و از کشتیها حق عبور بگیرد، ناچار بود ناوهای جنگی خود را در آنجا مستقر کرده و عملاً آنها را به باجه دریافت عوارض تبدیل کند.
اما مسئله اینجاست که ناوگروههای اسکورت نیروی دریایی چین سالهاست بهطور مستمر در خلیج عدن و اقیانوس هند حضور دارند. در سال ۲۰۲۶، ابعاد نیروی دریایی چین و توانایی آن برای اجرای عملیات و قدرتافکنی رزمی، دیگر با ده سال پیش قابل مقایسه نیست. آیا آمریکا واقعاً میتوانست از کشتیهای تجاری چین پول بگیرد؟

اگر ارتش آمریکا در آبهای آزاد جلوی یک کشتی باری چینی را بگیرد و از آن مطالبه پول کند، دیگر اسمش سیاست اقتصادی نیست؛ این یک تحریک نظامی آشکار است. پیامد چنین اقدامی چه خواهد بود؟ پنتاگون بهتر از هر کسی حسابوکتابش را کرده است.
دلیل دوم این بود که اجرای این طرح، تمام کشورهای نفتخیز حوزه خلیج فارس را علیه آمریکا میشوراند. تنگه هرمز ملک شخصی آمریکا نیست. اگر واشنگتن واقعاً جرأت میکرد از تمام کشتیهای عبوری پول بگیرد، احتمالاً نخستین طرفی که در برابر آن واکنش نشان میداد چین نبود، بلکه کشورهای تولیدکننده نفت منطقه، از جمله عربستان سعودی، کویت و امارات متحده عربی بودند.
تجارت سالانه نفت این کشورها به همین تنگه وابسته است. کدامیک حاضر است ۲۰ درصد از درآمد و گردش مالی خود را دو دستی تقدیم آمریکا کند؟ معنای چنین طرحی کاملاً روشن است: کشورهای خلیج فارس باید هزینه عملیات نظامی آمریکا را از جیب خود بپردازند، درحالیکه حتی یک دلار هم نصیبشان نمیشود.
بنابراین، هنگامی که ترامپ موضع خود را تغییر داد و اعلام کرد بهجای دریافت حق عبور، قصد دارد با کشورهای حاشیه خلیج فارس توافقنامههای سرمایهگذاری امضا کند، در واقع بهدنبال راهی آبرومندانه برای عقبنشینی بود.
او در ظاهر این تغییر موضع را نوعی امتیازدهی جلوه داد، اما واقعیت این بود که دولت آمریکا فهمید نمیتواند این هزینه را با زور دریافت کند. در چنین شرایطی، مذاکره درباره منافع ملموستری مانند سرمایهگذاری در حوزه انرژی یا هدایت بخشی از منابع صندوقهای ثروت ملی کشورهای خلیج فارس به داخل آمریکا، گزینهای عملیتر و کمهزینهتر به نظر میرسید.

⛴ دلیل سوم این است که حضور اقتصادی چین در منطقه خلیج فارس دیگر بههیچوجه با گذشته قابل مقایسه نیست. چین بزرگترین خریدار نفت عربستان سعودی و بزرگترین شریک تجاری امارات است و در عراق و ایران نیز سرمایهگذاریهای کلان و پروژههای عمرانی متعددی دارد.
اگر آمریکا جرأت کند از کشتیهای چینی حق عبور بگیرد، پکن منفعل نخواهد ماند. چین میتواند از کشورهای حاشیه خلیج فارس بخواهد در بخشهای دیگر، قیمتها را تعدیل کنند یا مسیرها و ترتیبات جایگزینی برای حملونقل و تجارت در نظر بگیرند. در نهایت چه چیزی بهخطر میافتاد؟ روابط آمریکا با متحدانش در خلیج فارس.
بنابراین، حرف ترامپ درباره دریافت حق عبور بیشتر به یک نمایش سیاسی شباهت داشت تا سیاستی که واقعاً قابلاجرا باشد. ابتدا یک طرح افراطی را مطرح میکند، تنشها را بالا میبرد و برای خودش اهرم چانهزنی میسازد؛ سپس همان طرح را پس میگیرد تا وانمود کند که امتیاز بزرگی داده است.
این همان شگرد همیشگی ترامپ است، اول فشار را به نهایت میرساند، بعد پشت میز مذاکره مینشیند و معامله میکند.
اما بزرگترین مشکل ترامپ این نیست که چگونه کشورهای خاورمیانه را وادار کند در آمریکا سرمایهگذاری کنند. مسئله اصلی این است که میخواهد با جنگ و تناقضهای انباشتهشده میان آمریکا و ایران چه کند و چگونه از پایگاهها، داراییها و منافع واشنگتن در خاورمیانه محافظت کند.
مگر درس تلخ و پرهزینه چند ماه پیش را به این زودی فراموش کردهاند؟
پایان/
منبع: 【?薛小荣:狂轰۷小时,۱۸۰名伊朗议员高呼复仇,特朗普敢收中国过路费吗】
https://m.toutiao.com/is/SdXJFHUByNU/













نظر شما